تبلیغات
del99
del99

 

خالی ام از حرف

 

پُرم از دلتنگی

 

تشویش هجرت باران

 

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

 

آلوده ام به روزمرگی

 

دورم از عشق

 

بی میلم به گفتن یا نگفتن

 

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

 

این درد تا درد بعدی ..

 

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 

کجاست آن در که به نور باز شود ..

 

کجاست باران

 

کجاست...


نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر 1390 ساعت 02:49 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99


نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1390 ساعت 04:11 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

این واژه ها به من که می رسند
قصه تمام نمی شود
که همینجوری
دت از سر تو بردارم
یک نقطه و دیگر هیچ!
این قصه از ابتدا
با قطاری شروع شد که سوت آخرش را
دستهای تو
تکان میداد و من
اشتباهی در ایستگاه تو پیاده شدم
که نزدیک هوای تو نبود
نزدیک خانه تو
نزدیک دستهای تو نبود
با چند کلمه و کتابی کهنه
که در حافظه داشتم
به خانه برگشتم
برگشتم
و برگشتم
هوای تو دست از سرم بر نمی دارد
من به اشتباه عاشق شدم
نه؟؟!
چقدر
برنگشتم از خودم
تا سر همین پیچ خیابان
از اولین دکه
روزنامه ای بخرم
که مرا با چشمهایی بسته
و حروفی درشت
چاپ کرده بود
با چشمانی بسته به قطاری فکر میکنم
که اشتباه
سوار شده بودم
این قصه تمام نشده است
من به پایان
رسیده ام...

 

فرستاده شده توسط mimi

اسم وبلاگش:جیغ های یه دختر جیغ جیغو!!!!



نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 05:40 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

تو آن ستاره قطبی ستاره سحری

که در سیاهی شبهای من درخشیدی

میان سینه ی سرد و لب کویری من

نهال عشق شدی بذر خنده پاشیدی

و با تو رنگ بهاران به خانه ام آمد

شکوه سبز چمنزارهای رویایی

تو مهمان دل خسته از غمم گشتی

و من شدم همه دلداگی و شیدایی

میان چشم های تو خورشید آشیان دارد

درون سینه ی گرمت حکایتی زیبا

حکایتی ز وفاداری و محبت و عشق

حکایتی که جهان تا به پاست پا برجاست

تو آفتاب منی هم چنان درخشان باش

وجود شب زده ام را تو صبحگاهی کن

منم که بی تو سراپا نیاز و تشویشم

تو با من و دل تنگم هر آنچه خواهی کن

 

 

فرستاده شده توسط پرستو خانم گل

اسم وبلاگش  :؟؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 08:47 ق.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99 

عجب رسم عجیبی ست ....عشق را به آسانی به یکدیگر هدیه میدهیم ...!و یک روزی باتمام سادگی پسش میگیریم ...!.اگر بدانیم عشق مقدس ترین کلمه دنیاست ...شاید به سادگی ساده اش نگیریم ...!

 

فرستاده شده توسط دوست گلم سمیه خانم

اسم وبلاگش: میعادگاه عشق


نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390 ساعت 07:38 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

 

آن شب که چمدان یادگاری هایت را در دستانت دیدم،

پر از بغض شدم

و در چشم های به رنگ شبت،

به وسعت آسمانت

و به زیبایی نگاهت خواندم

( بود و نبودم برای تو فرقی ندارد)

شاید تو ندانی، سکوت غم انگیزت

چه گونه جانم را تسخیر کرده بود

از پشت پنجره، مرغان مهاجر را می دیدم

و گل رؤیایی قشنگم را پرپر می کردم

تو رفتی و من به احترام دلت،

آرام تر از آینه،

بی تو شکستم!

 

فرستاده شده توسط داداش مجید گل

(مجید (رهگزر)


 


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 02:39 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

 

مــــــن هنــــــــوز عاشقـــــــــــم

آنقـــــــدر کــــــــه می‌توانـــــــــم

هر شـــــب بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تــــــــــــــــــــــــــــــــا آخـر

بی‌وفایی‌هایت را بشمــــــــــــارم

و دست آخــــــــــــــــــــــــــــــــر

همــــــــــــــــــه را فــراموش کنم

آنقـــــــــــدر که می‌توانـــــــــــــم

اسـمـــــــــــــــــــــــــــــــــــت را

روی تمام آبهای دنیــــــا بنویســم

و باز هــم ، جا کـــــــــــــم بیاورم

آنقـــــــــــدر که می‌توانــــــــــــم

شبــــها طوری به یادت گریه کنــم

که در شبهـــــــــــــــای پاییـــزی

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

جایم را با آسمـــــــان عوض کند !

و مــــــــــــن هنوز عاشقـــــــــم

آنقـــــــــدر که می‌توانــــــــــــــم

چشمهــــــایـم را ببنــــــــــــــدم

و خیــــــــــــــــــــــــــــــــال کنـم

:

هنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز

دوستــــــــــــــــــــــــــــم داری

 

فرستاده شده توسط تینا عزیز

اسم وبلاگش: ❤❤دخــ ــتــــ ـر تــــنـــ ــهــ ـــا❤❤


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 12:16 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

  نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

 ولی بسیار مشتاقم

 

 که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

 

  و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 

 تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

 

فرستاده شده توسط دوست گلم عسل خانم

اسم وبلاگش :کلبه صفای دل عسل


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 12:08 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

de99

 

آن کس که می‌‌گرید فقط یک درد دارد و به خاطر آن یک درد می‌‌گرید،

اما آنکه می‌‌خندد هزار درد دارد و نمیداند برای کدام درد بگرید و می‌‌خندد

 

فرستاده شده توسط داداش مجید گل

(مجید (رهگزر)


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 09:01 ق.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

 

خسته ام

 

خسته ام ، خسته از این روزگار

 

خسته از دنیای بی معرفت

 

 خسته از دروغ های بی نهایت

 

خسته از تباه کردن زندگی

 

خسته از عمر تلف 

 

همه تنهایم گذاشتند

 

کسی جز تو در کنارم نیست

 

تنهایم تنها

 

تنها در گوشه ای نشسته ام

 

کسی بامن سخنی نمی گوید

 

بغض گلویم را گرفته اشک در چشمانم

 

یا رب از تو مدد می خواهم کمکم کن

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور 1390 ساعت 03:11 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

 

غم تو غمناک است اری

 

 


اما هر کسی در دل غمی دارد که تنها خودش درک میکند.

 

 


همه غم و شادی دارند ولی ما

 

 

همیشه غم ها ی خود و شادی های دیگران را بزرگ می بینیم

 

فرستاده شده توسط وبلاگ (من و او )

 


نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور 1390 ساعت 09:38 ق.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

 

        شب سردی است ، و من افسرده

 


        راه دوری است ، و پایی خسته

 


        تیرگی هست و چراغی مرده

 



          می کنم ، تنها از جاده عبور

 


          دور ماندند ز من آدم ها


 

          سایه ای از سر دیوار گذشت ،


 

          غمی افزود مرا بر غم ها


 


        فکر تاریکی و این ویرانی

 


        بی خبر آمد تا با دل من

 


        قصه ها ساز کند پنهانی

 


 


          نیست رنگی که بگوید با من

 


          اندکی صبر ، سحر نزدیک است

 


          هردم این بانگ برآرم از دل 


 

          وای ، این شب چقدر تاریک است


 

 


        خنده ای کو که به دل انگیزم؟

 


         قطره ای کو که به دریا ریزم؟

 


         صخره ای کو که بدان آویزم؟



                                                                        
           مثل این است که شب نمناک است.


 

           دیگران را هم غم هست به دل،

 


           غم من ، لیک، غمی غمناک است


نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 07:32 ب.ظ توسط parsa k نظرات | |

del99

تنها

 

تنها در جایی کوچک خوابیده ام

 

صدایی می آید

 

صدای تنها کسی که هر روز به مزارم می آید

 

فقط او برایم اشک می ریزد

 

اشکهایی که از دلش جاریست

 

دلی که هر روز از درد  دوری ناله می کند

 

ناله هایی کسی که مثل من تنهاست

 

زمانی که او نباشد تنهایم

 

چه فرقی می کندمن که مرده ام

 

 

ولی وجودش را احساس می کنم

 

وجود کسی که تمام وجودم بود

 

ولی افسوس که دیگر دستانمان در دست هم نیست

 

دست من در خاک و دست او روی مزارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 08:46 ق.ظ توسط parsa k نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ